فردا میرمپادوا، اگه دیگه خبری ازم نشد بدونید تو پادوا کله پا شدم.
میرم ببینم چه جوریاست. چون احتمالا دیگه بار و بندیل رو ببندم و از این به قول خواننده های امروزی شهر سرد بی تفاوت تخمی برای همیشه برم.
دو سه روزه بالاخره بعد از سه هفته پایین بودن خیلی شدید حالم خوب شده. بخش بزرگیش البته هورمونیه. ولی هورمونی خالی خالی هم نیست.
امیدوارم لااقل سفر خوبی بشه.
دلم میخواد باز هی بیام اینجا.
سر کار نه و نیم صبح مانیا برم داشته.
و میخوام وسط افیس پاشم با گوگوش داد بزنم :
جاده آآآآغوووششو باز کرده برام….
یا خود اعظم خدا!
اینجا باز شده!
چقدر عجیب
میبینم برا شمایی که ایران بودید زودتر باز شده.
برا من فکر میکردم دیگه تا ابدالاباد بسته شد.
برا همین احتمالا برگردم بلاگفا
این بلاگ اسکای به بادی بنده .
هنوز عصبی ام.
از این «تمرین» جدید خوشم میاد. اولیش تمرین «تمرین کردن».
و بعدی هاش تمرین کردن چیزهای دیگه.
مثل تمرین خودداری. تمرین یعنی یادآوری پیوسته. و الزام. الزام با درک به وجود میاد. وقتی کامل درک کردی ملزم میشی. و با یادآوری مستمر تمرین میکنی.
چجوری درک میکنی؟
معمولا به سختی.
آدمها
آدمهایی که میشناسم
آدم هایی که ترک میکنم
آدم هایی که به یاد می آورم آدم هایی که از من گذر میکنند که از آنها گذر میکنم
وجود تکه تکه ی من هستند.
نه گفتگو نه عزلت نشینی در ذات خود مواجه یا فرار نیستند.
تا با که بنشینی و از که گذر کنی…
هر سلام دو معنی دارد
و هر خداحافظی هم…
من زنی شاعر بودم.
غربت به کمرم زد.
کمر و قلم و قلبم با هم شکست.
بردار ، بردار ببر این حرف های جامانده را. من که شاعری ورشکسته ام.
تا حالا دقت نکرده بودم شوفاژ صدا داره.
امروز تنها دوست ایرانی که تو این شهر پیدا کردم برام یه بسته آورده بود. توش دوتا کنسرو قورمه سبزی بزرگ ، یه ترشی بندری، یه ترشی لیته، یه سیر ترشی ، یه بسته سماق و یه شیشه خیارشور بود… نمیدونم چجوری جبران کنم. همشون محصول صادراتی از ایران بودن از بسته بندی معلوم بود. معمولا خیلی گرونتر هم درمیان.
دلم گرم شد.
واقعا دلم گرم شد.
یه چیزایی هست که اینجا نمیشه گفت.
به هیچکس نمیشه گفت.
به خودم هم نمی گفتم.
حالا به خودم گفتم و انگار آزاد شدم یا دارم میشم. نمیدونم.
روح خودمو عریان گذاشتم روبروی آینه. و زخم هام شرم آور نیستن.
با یه قیافه حیرون خنگ توهین شده ای میگه : « چه معنی میده نازنین؟»
حالا به کنار که بعد از سه سال نمیدونه اسم همکارش چیه . فرض کنیم اصلا من یه کلمه ای برداشتم گذاشتم با یه معنایی که فقط خودم میدونم تو چرا به خودت میگیری؟!
اونوقت به من میگفتن همه چی رو پرسونال نکن
من واقعا فهمیدم هر وقت یکی یه چیزی رو به کسی دیگه نسبت میده دقیقا خودش اون چیزو داره. اصلا ردخور نداره.
هنوز فرشم نرسیده. این وسط یکم چیز میز گذاشتم تو قفسه ها، خیلی خوشگل شد. نمیتونم رومبلی انتخاب کنم تا فرش نیاد.
….همیشه همین بوده. باید با دیر شدن ساخت.
امروز هوا گرفته است
انقد صبر کردم موهام یکم بلند شن خسته شدم. فکر نکنم دیگه از این غلطا تو زندگیم بکنم. کلا دیگه غلط ملط تو زندگیم نمیکنم. کامل همه درسهام رو بلد شدم. الان داک ردفلگ شناسی و پست داک نلغزندگی و عدم تاب آوری دارم.
دلم برای آدمهایی تنگه که تو زندگیم نبودن.